سلام
حال ما خوب است ... ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور ... که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند ... با اين همه عمری اگر باقی بود ... طـوری از کنـار زندگی میگـذرم ... کــه نه زانوی آهـوی بیجفت بلـرزد و ... نه ايـن دل ناماندگارِ بیدرمان !!! ... تا يادم نـرفته است بنـويسم ... حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود ... میدانم، هميشه حياط آنجا پر از هوای تازۀ باز نيامدن است... اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ... ببيـن انعکاس تبسم رؤيـا ... شبيـه شمايل شقايـق نيست!!؟؟؟ .... راستی خبرت بدهم ... خواب ديدهام خانه ای خريدهام ... بی پـرده، بی پنجـره، بی در ... بی ديـوار … حالا ... هـی بخنــد..!!! .... بی پرده بگويمت ... فردا را به فال نيک خواهم گرفت ... دارد همين لحظه ... يک فوج کبوتر سپيد ... از فرازِ کوچه ما میگذرد ... باد بوی نامهای عزیزان مرا میدهد ... يادت میآيد رفته بودی ... خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ .... نـه، عزيز جان ... نامـهام بايد کوتـاه باشــد ... ســاده باشد ... بـی حرفی از ابهــام و آينــه ... از نو برايت مینويسم... حال ما خـوب است ... امـا تــو باور نکـن ...!!! این نامه به قلم دیگری نوشته اما انگار حرفهای دل مرا می دانست)
آه ه ه ه ه ه خدای من ... خدای من ... خدای من ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... الان دلم فقط یه حوض فیروزه ای می خواهد و آب زلال و ... چند تا ماهی قرمز کوچولو ... میبینی عزیزم ... آرزو های من هیچ وقت تمومی نداره ... شاید چون من هم یک ماهی گم کرده دریایم ... در حوض سنگی بی آشوب ... این ماهیان که زاده ی این حوضند ... در این خیال که حوض سنگی شان ... دنیای پر ترانه و آزادی ست ... و آنچه ز آبی دریای بی پایان... خوانم به گوششان ... همه چون یاوه است ... تنها ترین منم اینجا ... تنها ... تنها ... و باز تنهاتر....
Oceans apart, day after day
And I slowly go insane
I hear your voice, on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
how can we say forever
Wherever you go, whatever you do
I will be right here, waiting for you
اين آهنگ رو خيلي دوست دارم
ادامه مطلب
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردیدلم از غربت خورشيد مي گيرد
و روز آفتابي
دلم بيتاب ابري تلخ و باران زاست
خدايا ... من به دنبال چه مي گردم؟!
كليد را دم پله ي اول
زير همان گلدان سفال هميشگي گذاشته ام
رويايت اگر آمد
پشت در نمي ماند
ادامه مطلب
وقتی دلت خسته شــد،
دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
این شعر رو از جایی پیدا کردم و خیلی دوسش دارم ...
ادامه مطلب
امروز اوضاع اداره خیلی به هم ریخته بود ... تو ۲ - ۳ ماه گذشته چند بار به رییسمون درخواست ماموریت تحصیلی دادم ولی موافقت نکرده ... همزمان با من هم که ۲ تا از بچه ای دیگه برای دکتری و ارشد قبول شدن و حالا رییس نمیدونه کدوم یکی رو بفرسته تهران ... فقط ظاهرا همه چیزو از چشم من می بینه ... و همش میگه اوضاع مرکز عادی بود از وقتی تو قبول شدی همه به هم ریختن و هوس ادامه تحصیل به سرشون زده ... امروز یکی از بچه های دیگه می خواست آزمون دکتری شرکت کنه رفته بود پیش رییس که نامه موافقت با ادامه تحصیل ازش بگیره .. خدای من یه هو صدای دکتر بلند شد و من یک در میون بین دا و بیدادهاش اسم خودمو می شنیدم ! ...![]()
ازت ممنونم ... گاهی نمیدونم چطور ازت تشکر کنم ... واقعا در سپاسگزاری تو عاجزم ... گفته بودی که همراهمی ... گفته بودی که نا امید نشم ... گفته بودی که .... خدایا ... تو خیلی خوبی ... خیلی عزیزم.
شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
آخرین جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
گاه در انتهای کو چه ی خاطره ها روی نیمکت رنگ پریده ی آبی ... در کنار تنهایی می نشینم ... و ... سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم ... آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت ... در این هنگام است که اشک ... اولین اثر از وجود زندگی ... یاری که از ابتدای تولد با من است ... یادی از این دیووانه ی تنها می کند ... گویی ناگفته های بسیار دارد یا ... شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند ... یا شاید... ردپای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!! ... نام او را نخواهم گفت! ...
ادامه مطلب
زندگی ... جزیره ایست در اقیانوس تنهایی . جزیره ای که صخره هایش امید، درختانش آرزو، گلهایش تنهایی و جویبارش تشنگی است. عزیزم ! ... زندگی تو جزیره ایست دور افتاده از جزایر و مناطق دیگر ... مهم نیست چه تعداد کشتی به سوی تو می آیند ... تو را ترک می کنند و به سویی دیگر می روند ... مهم نیست چه تعداد کشتی سواحلت را لمس می کنند ... تو جزیزه ای خاموش ... در درد و رنج ... و تنهایی و اشتیاق باقی خواهی ماند ... جزیره ای نا شناخته برای دیگران ... و بسیار دور تر از ... احساس همدردی و درک آنها ! و چه کسی می داند که جزیره ای کوچک در آن دور دست ها ... چقدر تنهاست!
وقتی راه می روم تو به من نزدیکی ... وقتی کار می کنم تو با من سخن می گویی ... و آن که گاه احساس می کنم ... تنهایی مرا می بلعد ...حضور تو در کنارم تجلی می یابد ... لحظاتی هست که می دانیم میان ... ما و آنان که دوستشان داریم ... هیچ فاصله ای نیست ! جبران خلیل جبران
این سه نقطه ... آخر همه حرفهایی بود که امروز صد بار با خودم مرور کردم اما نتوانستم بنویسم ...
امشب شنیدم که قلب کوچولوی یک دختر معصوم خیلی دلتنگه ... من مطمئنم که خدا یه جای دیگه یه هدیه خیلی خوب براش کنار گذاشته ... اما افسوس که زمان خیلی صبوره و دل ما آدما خیلی کوچیک ... و طول می کشه که بدونیم خدا چقدر ما رو دوست داره ... حتی اگر همیشه اونی نشه که ما دوست داریم ... با این همه این تنها خبری بود که نیمه شب دلمو فشار داد ... بقیه اش اصلا مهم نبود ... حتی ... حتی فراموش کردن یک دوست برای همیشه .
هرگز نخواستم کوزه گری باشم ... که در مشرقان ... آب از رهگذران دریغ می داشت ... بر خاکش می ریخت ... و از آن کوزه ای می پرداخت ... پر از زیبایی و توازن ... اما ! ... ... تهی از آب ... مرا شکسته سفالی خوشتر ... که اگر چه کمیش آب باشد و ... هرچند به کوزه ایش نخرند ... اما چون عطش تشنه ای فرو نشاند ... مرا کفایت است.
|
امروز صبح خودم را در آينه ديدم... چشمهايم را ريز كردم ... هر چه فكر كردم چيزي يادم نيامد ... تصوير با صدايي آرام و سرشار از بي توجهي گفت : "سلام، ببخشيد به جا نياوردم! " .... در جواب گفتم : سلام... مشكلي نيست من هم خودم را به جا نمي آورم! |
یک دعای ایرلندی . . . . . .
ادامه مطلب



