تبليغاتX
رویای شرقی

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه؟ چرا باید دل خدا بگیره؟!!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا رو تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت بنوشم تا پاک و آسمانی شم! آسمون که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس می کردم که آدما دل خدا رو شکستن و یا از یاد خدا غافل شدن. همه می گفتند بارون رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت : خدا دلش از دست آدما گرفته!!! الی تو...

+ نوشته شده در شنبه 1388/11/17ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


آه .... دل من دوباره دلتنگی ... باز هم یاد کودکی ها !!! ... امروز یک نفر به گفت ... جای خالی اش را به سبک هفت سالگی با مداد شمعی پر کن... موهایت را دوباره خرگوشی ببند و تمام راههای نرفته را لی لی بازی کن... جهان مهدکودکت خواهد شد ... بگذار دلتنگی روی دلت سر بخورد و قلقلکت بدهد ... دل من ... یه کمی صبر کن تا موهامو خرگوشی ببندم ... زود بر می گردم ...

+ نوشته شده در جمعه 1388/11/16ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


در تمام لحظه های دلتنگی ، دل عجیب بهانه ات را می گیرد... نمی دانم چه کنم که دیگر یادت نکند... نمی دانم تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟ ... مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست... این روزها بیشتر از همیشه به گوش دل ،قصه رفتن می خوانم ... اما انگار هر چه بیشتر می گویم،او کمتر گوش می کند و بیشتر هوای تو را می کند... دیگر نمیدانم چه کنم...؟ ... چگونه از بار این بغض کم کنم...؟ ... چه کنم که آنقدر در لحظه هایم جای تو خالی نباشد؟ ... ساده برایت بگویم : ... " این روزها در جمع من و این بغض بی قرار، جای تو خالیست... "

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


بیا درست مثل کودکی هایمان .. بازی را از نو آغاز کنیم ..  تو چشم بگذاری و من قایم شوم ...اگر پیدایم کردی هر چه گفتی قبول ... حالا  ... تو چشم می گذاری و من قایم می شوم ... درست در پشت سرت ...و تو می گردی و من پیدا نمی شوم ... دیدی ماه من ... من در یک قدمی تو ام ...و تو هرگز مرا پیدا نکردی ... نه مرا ؛ نه آن سایه ی اضافی روی دیوار را ... حالا قضاوت با خودت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


آدم ها می آیند زندگی می کنند؛  می میرند و می روند ...  اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که ... آدمی می میرد اما نمی رود ... می ماند ...  و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین می شود که تو می میری در حالی که زنده ­ای ...  و او زنده می شود در حالی که مرده است ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


این روزها... محبت هم تاریخ مصرف داره ! ... مثل قرص آسپرین ... امشب دلم به اندازه همه دقایق مکرر انتظار ... گرفت ... خدایا ... دلم ... خاطرم ... خاطراتم را ... به غیر خود محتاج نکن... بگذار چراغ عشق تو در دلم روشن باشه ... بی منت ... تا نگاهم به کورسوی فانوسی مبهم از ورای تاریکی ها دلخوش نشه ... آرامم کن ... آرامم کن ... دلآرام شبهای بی قراری ام ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/23ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده صید و صیاد رفته باشد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/10/19ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


آنچه باید می گذشت ... گذشت

آنچه میخواست بشود ... شد

 آنکه می خواست برود ... رفت

آنکه ماند ... من بودم و کوله باری از غم

با اینحال

بازهم جای شکرش باقی است ...

پیش از این ... همین غم را هم نداشتم!

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن...
بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی محبت پنهان است...
+ نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان اند
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟
+ نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم ...
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای ...

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


حاصل سبزترین باور من ... برگ زردیست که از لای ورقهای دلم می ریزد ... مانده ام سخت غریب ! دیگر از سبزترین خاطره ها می ترسم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/06ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


... گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی ... چه کنم ! تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم ... آرزویم همه سر سبزی توست ... دایم از خنده لبانت لبریز ... دامنت پرگل باد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


مي دانم که ... همه ي حر فهايم تکراريست ... مثل کوبيدن بر دري بسته ... بي اميد باز شدن ... اما چه کنم؟ ... دوباره رنگ نگاهم پريده است ... دو باره صدايم نفس نفس مي زند ... کسي از کوچه دلم نمي گذرد کسي جوانيم را با خود مي برد ... چيزي در قلبم فرو مي ريزد ... چيزي در من تمام مي شود ... مثل کودکي هايم که مرده اند ... و من دوباره ... تنها مسافر اين جاده بي عبور خواهم شد ... بي حضور خورشيد ... بي نور ماه ... و در تمام راه ... باد در گوشم ... آواز خواهد خواند ... و من با خود ... گل هاي يادگاري ... خواهم برد و آرزو مي کنم ... که رد پايم ... به اين زودي پاک نشود ... و سر انجام ... خواهم رسيد ... به آن دو راهي هميشگي ... زندگي کردن ... يا زندگي را تحمل کردن...

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


خدایا خدایا خدایا امشب دلم برای خودم تنگ شده  ... دلم برای آرزو هام تنگ شده ... منو ببر به کودکی هام به کودکی هام ! می خوام آرزوهامو پیدا کنم ... شاید زیر بالشم جا مونده باشند ... دلم خیلی تنگه ... مدتهاست آرزوهامو گم کردم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است ... دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد ...  دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم ...  دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند ... دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم, ... دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود ... یا ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


سلام

حال ما خوب است ... ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور ... که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند ...  با اين همه عمری اگر باقی بود ... طـوری از کنـار زندگی می‌گـذرم ... کــه نه زانوی آهـوی بی‌جفت بلـرزد و ... نه ايـن دل ناماندگارِ بی‌درمان !!! ... تا يادم نـرفته است بنـويسم ... حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود ... می‌دانم، هميشه حياط آنجا پر از هوای تازۀ باز نيامدن است... اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ... ببيـن انعکاس تبسم  رؤيـا ... شبيـه شمايل شقايـق نيست!!؟؟؟ .... راستی خبرت بدهم ... خواب ديده‌ام خانه ای خريده‌ام ... بی ‌پـرده، بی ‌پنجـره، بی ‌در ...  بی ‌ديـوار … حالا ... هـی بخنــد..!!! .... بی پرده بگويمت ... فردا را به فال نيک خواهم گرفت ... دارد همين لحظه ... يک فوج کبوتر سپيد ... از فرازِ کوچه‌ ما می‌گذرد ... باد بوی نامهای عزیزان مرا می‌دهد ... يادت می‌آيد رفته بودی ... خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ .... نـه، عزيز جان ... نامـه‌ام بايد کوتـاه باشــد ... ســاده باشد ... بـی حرفی از ابهــام و آينــه ... از نو برايت می‌نويسم... حال  ما خـوب است ... امـا تــو باور نکـن ...!!!   این نامه به قلم دیگری نوشته اما انگار حرفهای دل مرا می دانست)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


آه ه ه ه ه ه خدای من ... خدای من ... خدای من ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... الان دلم فقط یه حوض فیروزه ای می خواهد و آب زلال و ... چند تا ماهی قرمز کوچولو ... میبینی عزیزم ... آرزو های من هیچ وقت تمومی نداره ... شاید چون من هم یک ماهی گم کرده دریایم ... در حوض سنگی بی آشوب ... تنها ترین منم اینجا ... تنها ... تنها ... و باز تنهاتر.... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


Oceans apart, day after day 
And I slowly go insane
I hear your voice, on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
how can we say forever

Wherever you go, whatever you do
I will be right here, waiting for you


اين آهنگ رو خيلي دوست دارم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


این را به همه گفته ام

حتی به تو

به خودم

اما نمی دانم

چرا هنوز

برای آمدنت فال می گیرم!

چرا هنوز

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

تا تو را آرزو کنم!

اما هنوز نمی خواهم برگردی

می دانی که دروغ نمی گویم

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

برای بی آرزو نبودن است

و شاید هم

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


زمان بارش باران

دلم از غربت خورشيد مي گيرد

و روز آفتابي

دلم بيتاب ابري تلخ و باران زاست

خدايا ... من به دنبال چه مي گردم‌؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


وقتي كه خانه نيستم

كليد را دم پله ي اول

زير همان گلدان سفال هميشگي گذاشته ام

رويايت اگر آمد

پشت در نمي ماند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


همیشه در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما ... شادروان دکتر شریعتی
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ... چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود ... نقش مهر و آرزو از چهره دل شسته بود ... عكس شيدايي در آن آيينه سيما نبود ... در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت ... گرچه روزي همنشين جز با من رسوا نبود ... در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود ... برق چشمان را نشان از آتش سودا نبود ... ديدم آن چشم درخشان را ولي در آن صدف ... گوهر اشكي كه من مي خواستم پيدا نبود ... بر لب بي جان من فرياد دل خاموش بود ... آخر آن تنها اميد جان من... تنها نبود ...
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


وقتی دلت خسته شــد،

دیگر خنده معنایی ندارد ...

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد،

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


از دیو و دد ملولم و ... انسانم آرزوست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


غافل به ما رسيد و وفا را بهانه ساخت  ...  افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت ...  دست بر دوش غير نهاد از ره کرم ...  ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت ...   چون ديد از در مجلس درآمديم ... برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت ...  رفتيم مسجدي بلكه به رويش نظر كنيم ... بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت ...  زاهد چو طاقت روي پري نداشت ... کنجی نشست و ياد خدا را بهانه ساخت.

این شعر رو از جایی پیدا کردم و خیلی دوسش دارم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


امروز اوضاع اداره خیلی به هم ریخته بود ... تو ۲ - ۳ ماه گذشته چند بار به رییسمون درخواست ماموریت تحصیلی دادم ولی موافقت نکرده ... همزمان با من هم که ۲ تا از بچه ای دیگه برای دکتری و ارشد قبول شدن و حالا رییس نمیدونه کدوم یکی رو بفرسته تهران ... فقط ظاهرا همه چیزو از چشم من می بینه ... و همش میگه اوضاع مرکز عادی بود از وقتی تو قبول شدی همه به هم ریختن و هوس ادامه تحصیل به سرشون زده ... امروز یکی از بچه های دیگه می خواست آزمون دکتری شرکت کنه رفته بود پیش رییس که نامه موافقت با ادامه تحصیل ازش بگیره .. خدای من یه هو صدای دکتر بلند شد و من یک در میون بین دا و بیدادهاش  اسم خودمو می شنیدم ! ...emotion

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


امروز از دانشکده که بر می گشتم تو مسیرم اتوبوس تجریش وایساد جلو پام ... بی اختیار سوار شدم و رفتم امام زاده صالح ... خیلی عالی بود .... امام زاده صالحو خیلی دوست دارم ... بهترین دوستمه توی این شهر غریب .... دلم خیلی گرفته بود ... انگار دل آسمون هم خیلی گرفته بود ... بارون خیلی قشنگی  بارید ... دل آسمون وا شد ... دل منم وا شد ... همین یک ماه و نیم پیش بود ... باز هم همینجور اتفاقی اتوبوس جلوی پام ایستاد ... اون روز خیلی مستاصل بودم ... با اینکه بلیط داشتم و باید  بر میگشتم خونه ولی سوار شدم و رفتم تجریش ... فقط درد دل کردم همین ! دیگه فکر نمیکردم کارم درست بشه ... اما چند روز بعد ... آه ه ه ه  ... خدایا تو چقدر بزرگی ... آقا صالح از شما هم ممنون ... راستی پریا کوچولو هم سلام میرسونه ... ایشالله یه بار میارم پیشت .
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


این روزها  همه حرفهایم شده از جنس نگفتن ... لحظه ها پرشتاب میگذرند ... اما خاطره ای نیست که بماند ... آه ه ه ه ه ه ه ه ... روزمرگی ... روزمرگی ... روزمرگی ...
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |