تبليغاتX
روز مرگی های من

سلام

حال ما خوب است ... ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور ... که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند ...  با اين همه عمری اگر باقی بود ... طـوری از کنـار زندگی می‌گـذرم ... کــه نه زانوی آهـوی بی‌جفت بلـرزد و ... نه ايـن دل ناماندگارِ بی‌درمان !!! ... تا يادم نـرفته است بنـويسم ... حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود ... می‌دانم، هميشه حياط آنجا پر از هوای تازۀ باز نيامدن است... اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ... ببيـن انعکاس تبسم  رؤيـا ... شبيـه شمايل شقايـق نيست!!؟؟؟ .... راستی خبرت بدهم ... خواب ديده‌ام خانه ای خريده‌ام ... بی ‌پـرده، بی ‌پنجـره، بی ‌در ...  بی ‌ديـوار … حالا ... هـی بخنــد..!!! .... بی پرده بگويمت ... فردا را به فال نيک خواهم گرفت ... دارد همين لحظه ... يک فوج کبوتر سپيد ... از فرازِ کوچه‌ ما می‌گذرد ... باد بوی نامهای عزیزان مرا می‌دهد ... يادت می‌آيد رفته بودی ... خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ .... نـه، عزيز جان ... نامـه‌ام بايد کوتـاه باشــد ... ســاده باشد ... بـی حرفی از ابهــام و آينــه ... از نو برايت می‌نويسم... حال  ما خـوب است ... امـا تــو باور نکـن ...!!!   این نامه به قلم دیگری نوشته اما انگار حرفهای دل مرا می دانست)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


آه ه ه ه ه ه خدای من ... خدای من ... خدای من ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... الان دلم فقط یه حوض فیروزه ای می خواهد و آب زلال و ... چند تا ماهی قرمز کوچولو ... میبینی عزیزم ... آرزو های من هیچ وقت تمومی نداره ... شاید چون من هم یک ماهی گم کرده دریایم ... در حوض سنگی بی آشوب ... این ماهیان که زاده ی این حوضند ... در این خیال که حوض سنگی شان ... دنیای پر ترانه و آزادی ست ... و آنچه ز آبی دریای بی پایان... خوانم به گوششان ... همه چون یاوه است ... تنها ترین منم اینجا ... تنها ... تنها ... و باز تنهاتر.... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


Oceans apart, day after day 
And I slowly go insane
I hear your voice, on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
how can we say forever

Wherever you go, whatever you do
I will be right here, waiting for you


اين آهنگ رو خيلي دوست دارم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


این را به همه گفته ام

حتی به تو

به خودم

اما نمی دانم

چرا هنوز

برای آمدنت فال می گیرم!

چرا هنوز

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

تا تو را آرزو کنم!

اما هنوز نمی خواهم برگردی

می دانی که دروغ نمی گویم

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

برای بی آرزو نبودن است

و شاید هم

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


زمان بارش باران

دلم از غربت خورشيد مي گيرد

و روز آفتابي

دلم بيتاب ابري تلخ و باران زاست

خدايا ... من به دنبال چه مي گردم‌؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


وقتي كه خانه نيستم

كليد را دم پله ي اول

زير همان گلدان سفال هميشگي گذاشته ام

رويايت اگر آمد

پشت در نمي ماند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


همیشه در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما ... شادروان دکتر شریعتی
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ... چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود ... نقش مهر و آرزو از چهره دل شسته بود ... عكس شيدايي در آن آيينه سيما نبود ... در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت ... گرچه روزي همنشين جز با من رسوا نبود ... در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود ... برق چشمان را نشان از آتش سودا نبود ... ديدم آن چشم درخشان را ولي در آن صدف ... گوهر اشكي كه من مي خواستم پيدا نبود ... بر لب بي جان من فرياد دل خاموش بود ... آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود ...
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


وقتی دلت خسته شــد،

دیگر خنده معنایی ندارد ...

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد،

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


از دیو و دد ملولم و ... انسانم آرزوست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


غافل به ما رسيد و وفا را بهانه ساخت  ...  افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت ...  دست بر دوش غير نهاد از ره کرم ...  ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت ...   چون ديد از در مجلس درآمديم ... برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت ...  رفتيم مسجدي بلكه به رويش نظر كنيم ... بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت ...  زاهد چو طاقت روي پري نداشت ... کنجی نشست و ياد خدا را بهانه ساخت.

این شعر رو از جایی پیدا کردم و خیلی دوسش دارم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


امروز اوضاع اداره خیلی به هم ریخته بود ... تو ۲ - ۳ ماه گذشته چند بار به رییسمون درخواست ماموریت تحصیلی دادم ولی موافقت نکرده ... همزمان با من هم که ۲ تا از بچه ای دیگه برای دکتری و ارشد قبول شدن و حالا رییس نمیدونه کدوم یکی رو بفرسته تهران ... فقط ظاهرا همه چیزو از چشم من می بینه ... و همش میگه اوضاع مرکز عادی بود از وقتی تو قبول شدی همه به هم ریختن و هوس ادامه تحصیل به سرشون زده ... امروز یکی از بچه های دیگه می خواست آزمون دکتری شرکت کنه رفته بود پیش رییس که نامه موافقت با ادامه تحصیل ازش بگیره .. خدای من یه هو صدای دکتر بلند شد و من یک در میون بین دا و بیدادهاش  اسم خودمو می شنیدم ! ...emotion

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


امروز از دانشکده که بر می گشتم تو مسیرم اتوبوس تجریش وایساد جلو پام ... بی اختیار سوار شدم و رفتم امام زاده صالح ... خیلی عالی بود .... امام زاده صالحو خیلی دوست دارم ... بهترین دوستمه توی این شهر غریب .... دلم خیلی گرفته بود ... انگار دل آسمون هم خیلی گرفته بود ... بارون خیلی قشنگی  بارید ... دل آسمون وا شد ... دل منم وا شد ... همین یک ماه و نیم پیش بود ... باز هم همینجور اتفاقی اتوبوس جلوی پام ایستاد ... اون روز خیلی مستاصل بودم ... با اینکه بلیط داشتم و باید  بر میگشتم خونه ولی سوار شدم و رفتم تجریش ... فقط درد دل کردم همین ! دیگه فکر نمیکردم کارم درست بشه ... اما چند روز بعد ... آه ه ه ه  ... خدایا تو چقدر بزرگی ... آقا صالح از شما هم ممنون ... راستی پریا کوچولو هم سلام میرسونه ... ایشالله یه بار میارم پیشت .
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


این روزها  همه حرفهایم شده از جنس نگفتن ... لحظه ها پرشتاب میگذرند ... اما خاطره ای نیست که بماند ... آه ه ه ه ه ه ه ه ... روزمرگی ... روزمرگی ... روزمرگی ...
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


ازت ممنونم ... گاهی نمیدونم چطور ازت تشکر کنم ... واقعا در سپاسگزاری تو عاجزم ... گفته بودی که همراهمی ... گفته بودی که نا امید نشم ... گفته بودی که ....  خدایا ... تو خیلی خوبی ... خیلی عزیزم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


خدایا سلام ...  فردا تکلیفم روشن میشه ... عزیزم فراموشم نکنی ها ! .... میدونم که هر چی تو  بگی .... اما خواهش می کنم کمکم کن .... تا اینجاشم خودت پیش بردی ... بقیه اش هم با تو ... قربونت برم   اینارو می نویسم که هیچ وقت احساس امروزم یادم نره
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

يا رب مرا ياري بده، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 

 جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

 

آخرین جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


گاه در انتهای کو چه ی خاطره ها روی نیمکت رنگ پریده ی آبی ... در کنار تنهایی می نشینم ... و ... سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم ... آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت ... در این هنگام است که اشک ... اولین اثر از وجود زندگی ... یاری که از ابتدای تولد با من است ... یادی از این دیووانه ی تنها می کند ... گویی ناگفته های بسیار دارد یا ... شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند ... یا شاید...  ردپای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!! ...  نام او را نخواهم گفت! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


امروز ... آه ... نمی دونم بگم چه جوری گذشت ... برای من خیلی سخت بود و خیلی بد ... بعد از این همه انتظار .... چرا ؟  ... نمی دونم  ... چی می تونم بگم جز اینکه هرچی تو بخوای ...  ولی من هنوز یه ذره دیگه امید دارم ... خدایا تو رو خدا ....  تو رو خدا ....  قربونت برم ... خودت درستش کن.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


می نشینیم تا بیایی خوب ما ... خوب ما ای خوب شهر آشوب ما ... تا زمین مهد پریشانی شود ....  تا هوای شهر طوفانی شود ... گیسوی اندیشه ها را شانه کن ... بر تن احساسهامان خانه کن ... پای ما خسته است ... اما لنگ نیست ! ... کفش های آفرینش تنگ نیست ... آنچه باید دید تنها جاده است ... آه ...  باور کن گذشتن ساده است ... مطمئنم گر بیایی ... عشق آبی می شود .... سایه هامان آفتابی می شود
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


زندگی ... جزیره ایست در اقیانوس تنهایی . جزیره ای که صخره هایش امید، درختانش آرزو، گلهایش تنهایی و جویبارش تشنگی است. عزیزم ! ... زندگی تو جزیره ایست دور افتاده از جزایر و مناطق دیگر ... مهم نیست چه تعداد کشتی به سوی تو می آیند ... تو را ترک می کنند و به سویی دیگر می روند ... مهم نیست چه تعداد کشتی سواحلت را لمس می کنند ... تو جزیزه ای خاموش ... در درد و رنج ... و تنهایی و اشتیاق باقی خواهی ماند ... جزیره ای نا شناخته برای دیگران ... و بسیار دور تر از ... احساس همدردی و درک آنها ! و چه کسی می داند که جزیره ای کوچک در آن دور دست ها ... چقدر تنهاست!

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


وقتی راه می روم تو به من نزدیکی ... وقتی کار می کنم تو با من سخن می گویی ... و آن که گاه احساس می کنم ... تنهایی مرا می بلعد ...حضور تو در کنارم تجلی می یابد ... لحظاتی هست که می دانیم میان ... ما و آنان که دوستشان داریم ... هیچ فاصله ای نیست !  جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


این سه نقطه ... آخر همه حرفهایی بود که امروز صد بار با خودم مرور کردم اما نتوانستم بنویسم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


 امشب شنیدم که قلب  کوچولوی یک دختر معصوم خیلی  دلتنگه ... من  مطمئنم که خدا یه جای دیگه یه هدیه خیلی خوب براش کنار گذاشته ... اما افسوس که زمان خیلی صبوره و دل ما آدما خیلی کوچیک ...  و  طول می کشه که بدونیم خدا چقدر ما رو دوست داره ...  حتی اگر همیشه اونی نشه که ما دوست داریم ... با این همه  این تنها خبری بود که نیمه شب دلمو فشار داد ... بقیه اش اصلا مهم نبود ...  حتی ... حتی فراموش کردن یک دوست برای همیشه .                               

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


  هرگز نخواستم کوزه گری باشم ...  که در مشرقان ...  آب از رهگذران دریغ می داشت ...  بر خاکش می ریخت ...   و از آن کوزه ای می پرداخت ...   پر از زیبایی و توازن ...   اما !  ...  ... تهی از آب ...   مرا شکسته سفالی خوشتر ...  که اگر چه کمیش آب باشد و ...   هرچند به کوزه ایش نخرند ...   اما چون عطش تشنه ای فرو نشاند ...   مرا کفایت است.

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط M I N E R V A |


 

 

امروز صبح خودم را در آينه ديدم... چشمهايم را ريز كردم ... هر چه فكر كردم چيزي يادم نيامد ... تصوير با صدايي آرام و سرشار از بي توجهي گفت : "سلام، ببخشيد به جا نياوردم! " .... در جواب گفتم : سلام... مشكلي نيست من هم خودم را به جا نمي آورم!     

         

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |


 یک دعای ایرلندی . . . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط M I N E R V A |