رویای شرقی
اینجا روزگاری حیاط خلوت دلم بود ... وقتی دلم از ازدحام همه کارهای روزمره تکراری ... از همه درسهایی که دست و پای روحم را بسته اند ... از میز و صندلی های خشک بی انعطاف ... از همه باید و نبایدهای صواب و ناصواب ... و ... از همه ثانیه هایی که رفتند و هرگز بازنگشتند ... پر میشد ... برای دلم حرف می زدم ... اینجا روزگاری برای شرقی ترین رویاهای نوجوانیم که هرگز فرصت نشد برایشان قلبی بکشم با یک تیر و چند قطره خون! ... ترانه می سرودم ... اینجا گاهی دلم کودکی می شد که دور از چشم همه ... ساعتها ... روی دو انگشت پا می ایستاد تا قد بکشد به بلندی تاقچه و دستش برسد به طعم شیرینی! ... اینجا روحم آزاد آزاد بود تا بنویسد ... بی قید و بند قانون و قافیه ... تا دلم خالی شود از دلتنگی بی سبب همه آنهایی که در عصر دیجیتال ... با چند دکمه بی جان ... دوستی را در بازه زمان و مکان و سن و جنس و مدرک تحصیلی ... ! تعریف می کنند ... با کلماتی از جنس صفر و یک ... و جملات تکراری یخ زده ... که می شود در یک لحظه برای همه تکثیر کرد ... و بودن یا نبودن ! این مهمترین مسئله آدمی را ... با جابجایی دو نقطه نارنجی و خاکستری به بازی بگیرند ... همه را می دانم ... اما ... بگذریم ... اینجا روزگاری حیاط خلوت حرفهای دلم بود ... حالا دیگر نه حرفی مانده و نه دلی و ... نه دیگر اینجا حیاط خلوت ! است ... باید بروم ... آنقدر خسته ام که حوصله حل هیچ معمایی را ندارم ... دلم برای صدای آب ... دلم برای حرفهای سپید ... دلم برای سادگی ... تنگ شده است ... دیروز دوستی می گفت مراقب چینی دلت باش! ... آن هم به چشم ! ... بدرود تا روزگاری دیگر !
این نوشته ها واگویه های قلبی است که تا به امروز با کسی لب نگشوده است ... وقتی به تنهایی عادت کردی ... کم کم یاد می گیری چطور برای خودت درد دل کنی ... برای خودت ترانه بخوانی ... برای خودت اشک بریزی ... برای خودت لطیفه تعریف کنی ... و حتی یاد می گیری چطور می شود عاشق " هیچکس" شد و سالها با یادش عاشق ماند ... دوری یا نزدیک ... نمیدانم ... اما نگران لحظات خاکستری ام نباش ... گاهی هم صورتی می شوم ... نزدیک به ارغوانی ! ... وقتی می خندم به این هذیان های بریده بریده ... که به قول سهراب ... پشت هیچستان است ...
امروز دوست ناشناس و بی نشانی که اتفاقی نوشته هایم را خوانده بود ... نگرانم شده بود ... ظاهرا زیاد هذیان گفته ام ... شاید تب دارم... باید یک استامینوفن بخورم ... یا از این به بعد رفرنس نوشته هامو هم بنویسم ... اما خوشحالم که امروز کسی مرا یاد کرد ... به خاطر خودم ... حنی اگر یک رهگذر بی نام و نشان باشد ... ۲۹/۱۰/۹۰ پنجشنبه ساعت ۱۶:۵۰